آش خیال

 



یک روز در خاطرات یک مرد سیاح که هنوز به چاپ نرسده ، به نکته ای بر خوردم که خیلی برام تازگی داشت ، بنابراین گفتم شاید برای شما هم جالب باشد این مرد توی خاطراتش نو شته بود .
من نوه یکی از کارکنان شرکتی هستم که در سالهای دور در ایران و در منطقه مسجدسلیمان به نفت رسیدند پدر بزرگم در میان خاطراتش از این منطقه به شهری کوچک و زیبایی اشاره می کرد که در تمام خاورمیانه بی همتا و خلاصه این صحبتها وتوصیفات پدر بزرگ اینقدر ادامه پیدا کرد تا من به این نتیجه رسیدم که سفری هر چند کوتاه به این شهر داشته باشم ،بنابراین بار سفر بسته وعزم مسافرت به شهر زیبا و اروپایی مسجدسلیمان کردم در بین راه به این مسئله فکر می کردم که بعد از گذشت سالهای سال از ماجرای نفت فی الواقع من باید منتظر دیدن منظره ایی زیبا از پیشرفت صنعت شهر سازی در دنیا و خلاصه مردمی مرفه و بی غم باشم ، تا اینکه بعد از ساعت ها پرواز به فرودگاه مهرآباد و سپس در فرودگاه اهواز پیاده شدم ، از آنجا بدون معطلی در حالی که دل توی دلم نبود پرس وجو کنان آمدم ترمینال و با یک سواری بدون شاسی و جالب بنام پیکان راهی مسجدسلیمان شدم تا مردم خوشبخت آنجا که شانس داشتن اولین دکل چاه طلای سیاه را داشته اند ملاقات کنم توی افکار شیرین غرق بودم که یک دفعه با گذشتن یک تریلر با بار سیمان از کنار خود روی سواری ما از وحشت میخ کوب شدم چطور می شد یک شهر پیشرفته جاده بین شهری به این باریکی و پر پیچ وخمی داشته باشد و توی یک وجب راه خود روهای سبک وسنگین ، با سرعت سرسام آوری از کنار هم رد بشوند و به هر ترتیب این مسیر خطرناک طی شد و من به مسجد سلیمان رسیدم پدرم از این شهر عکسهای زیادی به من نشان داده بود وعجیب اینکه بعد از ورود به این شهر دیدم تمام مناظر ساختمان ها و معابر و حتی مخازن آب و تیرهای چراغ برق که توی عکسها دیده بودم بدون هیچ تغییری در این شهر پا بر جا بود و بنابراین در دلم به سلیقه مسئولین و مردم شهر تبریک گفتم چرا که علاوه بر حفظ دکل چاه شماره یک خاورمیانه که شیر این چاه را در لندن دیده بودم تمام مناطق ساختمان ها و خیابان های هم .
فکر می کنم برای جذب توریست و حفظ آن ، به عنوان آثار باستانی دست نخورده باقی مانده بود بعد از کمی استراحت به سیاحت در اطراف و اکناف شهر پرداختم و در کمال تعجب میدانهایی با تندیس های عجیب و کاملا پست مدرن را مشاهده کردم که چشم هر بیننده ای را خیره می کرد جالب تر از همه اینها میدانی بود بنام میدان نمره یک که آدم را به یاد برج کج پیزا می انداخت جالب اینکه برای حفظ ساختمان های به یادگار مانده از دوران نفت فقط سر در بعضی از این ساختمان ها تغییر کرده و نام یک اداره بر آنها حک شده بود .
در جای دیگری از شهر جمعی را دیدم که مشغول آسفالت خیابانی بودند پشت سر اینها عده ای کارگر ساختمانی مشغول پر کردن کانالی بودند و کارشان تقریبا به انتهای کانال رو به اتمام بود ، بعد از این کارگران عده ای دیگر از کارگران ساختمانی با بیل و کلنگ از ابتدای همان کانال مشغول خالی کردن آن بودند بعد از اینکه از این نقش جدید انجام پروژه های عمرانی چند عکس برداشتم به راه افتادم در حال گذر از روی پل مرکز شهر ناگهان با منظره ای بسیار چشم نواز روبرو شدم بله درست در مرکز شهر رودخانه ای جریان داشت ودرسرراه این رودخانه آبشار شگفت انگیزی وجود داشت که دل هر توریستی را می ربود متاسفانه جاده باریک بود وازدحام خودروها زیاد و جای پیاده شدن نبود تا از این صحنه ی بدیل عکس بگیرم و یا لااقل دست و صورتی در این آب که گوارا هم به نظر می رسید صفا بدهم به نظر من این مناظر می توانست جزء عجایب امروزی جهان باشد .
هفت مخزن روباز آب بالای شهر آدم را به یاد اهرام مصر می انداخت ، قبرستانها با معماری های عجیب و ساختمانهای جور واجور روی قبر ها ، چاه های روشن گاز ، توی شهر شبها وقتی که مردم شهر همه بر خواب خوش فرو می رفتند ، خیابان ها متعلق به سگهای ولگردی بود که آزادانه بدنبال غذای فراوان و تفریح بودند ، خلاصه کلی خوشحال بودم ، که از شهری دیدن می کردم که تمام اجزای آن برای احترام به طلای سیاه پس از سالهای سال دست نخورده باقی مانده بود فقط این موضوع عجیب به نظر می رسید که چرا با این همه تلاش مردم و مسئولین این شهر برای فسیلی ماندن شهرشان هنوز این مکان به یکی از مراکز بزرگ توریستی جهان تبدیل نشده است ......
*آهای مشد عباس کجایی بابا باز هم یک خارجی اومد توی مغازه و تو هم خیره شدی بهش و رفتی توی خیالات آخه عزیز من مگه قرار نبود مغازه رو جارو کنی و به گلدون ها آب بدی
**می دونی اکبر آقا فکر می کنم اون توریسته یادش رفته بنویسه اگه شهر موزه است پس مردمش هم حتما مومیایی اند دیگه
توریست چیه مشدی موزه کدومه
** هیچی بابا پیریه و خیالبافی اوستا برم سر کارم

نویسنده مطلب آقای سید عباس صالحی (معروف به مشد عباس ) مورخه 27/2/84