خبط آبات ؟!!
آورده اند حکایتی فی ما تحت عرض آنجا که لبه زمین و زیر نبش آسمانش خوانند در سر
زمین سر سخت مردمانی می زیستند که با تمام خست محیط در نم پس ندادن نعمت آب از برای
زراعت به انصاف و مردانگی شهره آفاق و در ساده زیستی و میهمان نوازی بی مانند ،
روزی دیوی سر گردان و بد سرشت در کلبد مردی که خود را سیاحی جهانگرد می نامید به
میان این مردمان اندر شدی و ایشان را به ناز سیاست نوازش بنموده از خوان دغل پیش
رویشان سفره کرم بگسترد این مرد که خود را مرید شخصی به نام دارسی می نامید، به
دورغ کاروانیان را وعده کاروانسرا و به بیابان زدگان وعده سبوی آب می داد، و بی
پناهان را به سراب نشانی، علی ایحال او که به طمع نفت آمده بود ، این مروارید سیاه
و فریبنده که در این سامان به وفور یافت می شد و مردمانش از بهاء غافل و چشمشان از
تلالو در خشان این در غلطان بدور و بی اعتنا به این نعمت از بوی بدش رنجور با خدعه
آبادی و آبادانی مردمان را از کوهستان به برهوت کشانده سکنی داد ، بر گرده شان
فولاد کشید و از شیره جانشان جامها نوشید، و از اصل و اصالتشان برید ، پس چون
زالویی سیراب شبی بار سفر بسته چونان که بی صدا آمده بود در خفا و در سیاهی شب از
میان مردم ساده دل و غنوده در رخت غفلت وادی نفت رفت بی بدرود و رو به سوی موطن خود
بنهاد به صد درود روز بعد مردمان بی ریا از برای کار روزانه کمر همت بسته فارق
البال ز خواب سیراب و از خستگی رسته سراغ دیو بد سرشت در جحره اش در بالای کمپ تجمع
همی کردند غافل از اینکه آن مرد کنده ایی سوزانده بود که تا سالهای سال دودش
چشمانشان را خواهد آزرد یکی از این میان که آگاه تر بودی فریاد بر آورد در خروس
خوان سوم شبحی را دیدم گویا بر استری سوار و توبره ای بر دوش در مسیر دره خزینه همی
رفت غلط نکنم او همان مستر خودمان باشد که خر را بابار ربوده و بر چل سردمان
نشانیده ، خلاصه سالها گذشت و بسیاری از مردمان نیک پندار وادی نفت که از دامان
کوهستان رانده و از آبادانی شهری مانده بودندی چاره را در هجرت دیده بدنبال عافیت
رهسپار گشتندی .....
محدودی نیز که نه رمق در استخوان داشتند ی و نه سفره پر از نان لا جرم در شهر
فرسوده ماندند و چرخ آمال راندند به زور خیال اینان که ماندند سر انجام به طمع حفظ
آنچه در ته چاله باقی مانده بود سلاح کار خویش را به قید قرعه پیر وجوان و خرد
وکلان به دست یک تن از یکسو و چند تن از سوی دیگر سپردندی تا از برای مصائب نه
مسائل شهری چاره بیندیشند لیک دیری نپایید که در یافتند باید از بهر رفع اختلاف این
چند نفر چاره ای ساز کنند چرا که این عده منتخب چاره اندیش هریک بسازی از ارغنون
گرفته تا گیتار در کوکی مخالف می نواختند حال آنکه این عده چه این یک و چه آن چند
با وعده های چرب خود را درب باغ سعادت می نامیدند از برای مراجعه لیکن در پایان خود
مرکبی گشتندی در هدایت طرحهای عمرانی بسوی فاجعه ، علی ایحال این حقیر رشته بیهوده
سخن کوتاه و شاخه دراز زبان حرس کرده چرا که از غایت پیری و سر گشتگی چشمان به سوی
مشدی فلک زده دیگر یارای نگریستن و گوشهایم پرده شنیدن خلف وعده های آبکی را ندارند
پس همان به که توبره تهی بر دوش در های درون بر وعده های دروغین بسته بدامان پر مهر
زاگرس پناه برم شاید که بی مهری مردمانش را بر من فرتوت ببخشاید و به زلال کارون
اشکهایش غسلم دهد
نویسنده مقاله سید عباس صالحی (معروف به مشد عباس ) مورخه 30 /2/84