|
ولایت سرخ
قصه صبر علی را
نخل های کوفه می خوانند
غروب غربت تنهای او را
فقط پروانه می داند
ای کاش باز می شد
عقده تاریخ شیعه
راز آن هم صحبتی با چاه و نخلستان
ای کاش می تابید
رازی از کشف و شهود
از چشم خورشید
تمام سهم تو از زندگی نان و نمک بود
و یک استخوان
کاشته شده در گلو
هنوزم سفره مان
مانده گرسنه
در انتظار نان و نمک
هنوزروح خسته مان
تشنه حلاوت مناجات تو
و
چشم یتیم به شستشوی باران است
بعد از آخرین عبور تو
هنوز کوچه های آسمان
تاریک و سردند
و آخرین سجده ات
تداعی سرو به خون نشسته
در شب قدر ،در هزارمین ماه
"قدر" تو
برای همیشه نهفته ماند
و
سر حق در محراب قرآن ناطق
به بلندای تاریخ
به یادگار
علی جان!
از آن زمان که شیعه
در غدیر به بلوغ توحید رسید
با ولایت سرخ
پیمان دیرینه بست
هیچ صدایی هنوز نتوانسته
سکوت نخل های بعد از ترا بشکند
هنوز در غربت دلم
ماجرای عشق تو نهفته است
و این ماجرا
هر روز تازه تر و خوشبو تر |